نقش مقصود معنای زندگی در شعر و اندیشه حافظ

نوع مقاله: تخصصی

نویسنده

مسعود فریامنش

چکیده

هدف از نگارش این مقاله,پژوهش در مسئله معنای زندگی در شعر و اندیشه حافظ است.بیان چند نکته در ابتدای مقاله ضروری به نظر می رسد. نخست این که موضوع بحث و بررسی در این مقاله, مسئله معنای زندگی و شناسایی مصادیق آن در دیوان حافظ است و نه شناسایی معنای خلقت و آفرینش از نگاه او, چرا که سرشت و ساحت این دو بحث متفاوت است.دوم این که, می توان به بحث معنای زندگی از دو جنبه نگریست;یکی معنای زندگی با توجّه به دنیا, و دیگری, معنای زندگی با توجّه به آخرت, که در دومی مفاهیم و اصطلاحات دینی ای همچون (نجات ), (فلاح) یا (رستگاری) به میان می آید. اما در بحث (معنای زندگی با توجّه به دنیا ) , می توان از معنای زندگی به سه معنا, سخن گفت.
الف) معنای زندگی به معنای هدف زندگی, که خود قابل تقسیم به دو بخش است. نخست ; (هدف خودبنیاد)و دیگری (هدف خارجی) یا (بیرونی). منظور از هدف خودبنیاد, هدفی است که یک موجود دارای علم و اراده ـ در این جا احراز علم و اراده برای موجود صاحب زندگی شرط لازم است ـ از سر علم و اراده در فعل و ترک خویش جست وجو می کند. از آن جا که این نوع هدف از درون و باطن موجود دارای علم و اراده (انسان ) برخاسته است, به آن هدف (خودبنیاد) نام داده اند.
اما منظور از هدف خارجی زندگی , هدفی است که سازنده دارای علم و اراده یک از ساختن یک موجود و یا به تعبیر دیگر , از دهش و اعطای زندگی به آن موجود , دنبال می کند . به دیگر سخن , خاستگاه هدف خارجی در درون و باطن موجود خلق شده زندگی نیست , در این جا احراز علم و اراده برای مخلوق شرط لازم نیست , بلکه سرچشمه و خاستگاه آن در بیرونِ آن موجود و در ذهن و ضمیر سازنده آن نهفته است .

عنوان مقاله [English]

نقش مقصود معنای زندگی در شعر و اندیشه حافظ

نویسنده [English]

  • masuod faryamanesh
* پژوهشگر فرهنگستان زبان و ادب فارسی.
1. این مقاله بخشی از یک طرح پژوهشی با نام (انسان در شعر و اندیشه حافظ) است که به مشاوره و راهنمایی استاد مصطفی ملکیان در حال انجام است. از ایشان سپاس فراوان دارم.
2. بیشتر حافظ شناسان, (امانت) را با توجه به آیه 72 سوره احزاب; (انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوماً جهولا), کنایه از عشق گرفته اند و در این راه حافظ را متأثر از سنت عرفانی پیش از خود می دانند. در این باره نک:مرتضوی, منوچهر, مکتب حافظ یا مقدمه بر حافظ شناسی, تهران, ابن سینا, 1344, ص 153 و 359 .و هم چنین نک: هروی, حسینعلی, شرح غزل های حافظ, با کوشش دکتر زهرا شادمان, نشر تنویر با همکاری نشر نو, تهران, 1378, ج2, ص769.
3. در توضیح ابیاتی از این دست, که طنین نی مولانا و قصه غربت روح آدمی را در این دنیا به گوش می رساند, می توان از این سخن نجم الدین رازی یاری جست: (بدان سبب که آدمی بچه را انس با عالمی دیگر بوده است و ذوق آن مشرب یافته است و بار فراق آن عالم بر جان اوست, با این عالم آشنا نمی تواند شد و خوفرا این عالم نمی توان کرد, اِلاّ به روزگار دراز, تا به تدریج خو از عالم علوی باز کند و خوفرا عالم سفلی کند, و ذوق مشارب غیبی فراموش کند و ذوق مشارب حسی باز یابد.)
نک: رازی, نجم الدین, مرصادالعباد, به اهتمام محمدامین ریاحی, تهران, بنگاه ترجمه و نشر کتاب, 1352, ص 107.
4. سرّ تشبیه انسان به مرغ در زبان عرفان را می توان در رساله عشق و عقل نجم الدین رازی یافت: (به حقیقت بدان که هر چیزی را یک بار زادنست, الا آدمی و مرغ را و آن چه ذوات بیضه اند که این ها را دو بار زادنست تا به کمال خود می رسند, هم چنان که مرغ بیضه می زاید و بیضه مرغ می زاید [زادن] اول بیضه است[و] در پوست خویش بند است در فضای هوا طیران نتوان کرد تا در زیر پر و بال مرغی کامل, پرورش نمی یابد و از خود بنمی زاید به مقام مرغی نمی رسد. هم چنان وجود آدم بیضه صفت: (انی جاعل فی الارض خلیفه) بود, چه بیضه به حقیقت خلیفه مرغ باشد, بنگر که چه شریف مرغی بود که پوست بیضه آن را این عزت بخشید و این خلعت فرمود [که]: (خَمّرتُ طینة آدم بیدی اربعین صباحا) ورزده را گفت: (و نفخت فیه من روحی.)
و هنوز این مرغ در بیضه بود که به جملگی ملائکه مقرب خطاب رسید که اگر چه شما طاووسان حظایر قدسید و بر شاخسار سدره بلبلان خوش ندای (و نحن نسبّح بحمدک و نقدّس لک.)اما آدم بیضه سیمرغ قاف عزت است و آن سیمرغ خلیفه من و سلطان شماست. پیش بیضه گل مهره او سجده کنید که (اسجدوا لادم). در این بیضه به چشم حقارت (اتجعل فیها من یفسد فیها) منگرید که دراو مرغی (انی اعلم ما لا تعلمون) تعبیه است تا هنوز در بیضه است سجده او غنیمت شمرید که چون از بیضه پرواز کند, طیران او در عالم (لی مع الله وقت لا یسعنی فیه مَلَک مُقرّب [و لا نبیٌّ مرسل]) باشد به دست شما جز تحسر و تحیر (لو دنوت أنملة لاحترقت) بنماید و ورد وقت شما این بود
.
نک: رازی, نجم الدین, رسالهُ عشق و عقل(معیار الصدق فی مصداق العشق), به اهتمام و تصحیح تقی تفضّلی, انتشارات علمی و فرهنگی, چاپ چهارم, 1381, ص 83 ـ 89.
5. شاید از همین روست که حافظ عشق را درمان گر و طبیب می داند :
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
6. زرین کوب, عبدالحسین, از کوچه رندان, انتشارات سخن, تهران, 1377, ص 130.
7. شاید مراد از باده نوشی, همان کارکردهای مِی باشد که در جای خود به شناسایی آنها پرداخته شد.
8. سودی بسنودی, محمد, شرح سودی بر حافظ, ترجمه عصمت ستاّرزاده, انزلی, 1362, ص 302.
9. برای مثال, حیثیّت ها و منصب های اجتماعی:
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
10 .شراب و عیش نهان چیست, کار بی بنیاد
11 .به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
12 .مِی خور به بانگ چنگ و مخور غُصّه ور کسی
13. به ظاهر مراد از غبار, رنج بجای مانده از مصائب است.
14. در دیوان حافظ, گدایی و درویشی به معانی مختلفی به کار رفته اند. در این جا به طور خلاصه, می کوشم تا معانی مختلف هر یک را باز گویم.
گدایی:
الف) گدایی به معنای فقر ظاهر و تهیدستی, بدون ارزش گذاری مثبت یا منفی. برای نمونه:
من گدا هوس سرو قامتی دارم
بی تو در کلبه گد ایی خویش
ب) گدایی به معنای همت قاصر و طبع فرومایه, به همراه ارزش گذاری منفی. برای نمونه:
قانع ز خیالی ز تو بودیم چو حافظ
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
ج) گدایی در معنای ممدوح و پسندیده آن (ارزش گذاری مثبت) که حافظ بارها آن را مایه فخر و مباهات خود دانسته و برخی از ویژگی های آن کاملاً عکس دو معنای پیشین گدایی است. به دیگر سخن, معنای اول گدایی; یعنی فقر ظاهر, تبدیل به عزت و استغنای روحی می شود و معنای دوم گدایی; یعنی همّت قاصر جای خود را به همت بلند می دهد, برای نمونه:
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
اما اصطلاح درویشی ـ در دیوان حافظ ـ به دو معنا به کار رفته است:
الف) درویشی به مانند معنای نخست, گدایی بدون ارزش گذاری مثبت یا منفی که به فقر ظاهر و تنگ دستی اشاره دارد. برای نمونه:
زمام دل به کسی داده ام من درویش
ب) درویشی در معنای ممدوح و پسندیده آن (ارزش گذاری مثبت), که هرچند به معنای سومِ گدایی نزدیک است, اما نزد حافظ از شأن و منزلتی والاتر و ارجمندتر برخوردار است.
روضه خلد برین خلوت درویشان است
.
با تسامح می توان گفت: هنگامی که معنای نخست گدایی در کنار معنای سوم آن می نشیند, سلوک درویشی شکل می گیرد.
15. پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد, یکی زان میان به فراست بجای آورد و گفت ای ملک ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوش تر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر
ظاهر درویش جامه ژنده است و موی سترده و حقیقت آن دل زنده و نفس مرده. (نک: سعدی, کلیات, به اهتمام محمدعلی فروغی, تهران, ص 96.)
16.
subjective
17ت.
objective
18 .بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
19 .بنده پیر خراباتم که لطف اش دایم ا ست
20 .مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
21 .پیر میخانه همی خواند معمّایی دوش
22 .شیخم به طیره گفت برو ترک عشق کن
پیر مغان حکایت معقول می کند
23 .من این دلق مُلمّع را بخواهم سوختن روزی
من این مرقّع رنگین چون گل بخواهم سوخت
24 .حافظ جناب پیر مغان مأمن وفاست
25 .به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
26 .سعادت به بخشایش داور است
27 . دور نیست که مراد حافظ از رفیق, صراحی مِی صاف و سفینه غزل باشد:
درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است
حافظ غم دل با که بگویم که در این ره
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
28 . مقایسه کنید با این قول نجم الدّین رازی:(بدان که ارادت دولتی بزرگ است و تخم جمله سعادت هاست و ارادت نه از صفات انسانیّت است, بلکه پرتو انوار صفت مریدی حق است, چنان که شیخ ابوالحسن خرقانی گوید: (که او را خواست که ما را خواست مریدی صفت ذات حق است, و تا حق تعالی بدین صفت و روح بنده تجلی نکند, عکس نور ارادت در دل بنده پدید نیاید, مرید نشود.)
رازی, نجم الدین, مرصاد العباد, به اهتمام محمد امین ریاحی, تهران, بنگاه ترجمه و نشر کتاب, 1352, ص 2590. وهم چنین این گفته سعدی (همان, ص 96): (
مجلس وعظ چو کلبه بزّاز است, آن جا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و این جا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری.) ناگفته نماند که به ظاهر, مصراع نخست بیت; (طفیل هستی عشقند آدمی و پری) اشاره به حدیث قدسی معروف; (کنتُ کنزاً مخفیا فاحببت ان اعرف و خلق الخلق لکی اعرف) دارد. چندان که ملاحظه می شود, در این عبارت, (احببت) مقدم است بر (خلقت) بدین معنا که آفریدگار نخست (دوست داشت) که شناخته شود, در پی این دوست داشتن به آفرینش عالم و عالمیان پرداخت هرچند که علت غایی خلقت معرفت است لیکن, بنای آن بر محبت است. نک: مجتبایی, فتح الله, شرح شکن زلف, تهران, 1386, ص 207.
29 . از آن جا که دردیوان حافظ, ربط وثیقی میان جمال و عشق وجود دارد, نگارنده,جمال را کنایه از عشق تلقی کرده و سخن درباره ساز و کار عشق ـ در دیوان او ـ را به مجالی دیگر فرو می گذارد.
30 . از این نکته نباید غفلت ورزید که در نظر و نگاه حافظ, تنها چیزی که باقی است و از میان نمی رود, عشق است.
برای نمونه:
عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر
31 . در ضبط خانلری: (کنج قناعت) به جای (کنج فراغت) نشسته است و اگر به ضبط ایشان استناد کنیم, آن گاه می توان پنداشت که از نگاه حافظ, زندگی هنگامی ارزشمند است که با قناعت سپری شود.
32 . بر خواننده پوشیده نیست که در نگاه حافظ, راه بردن به نجات, به مجرّد سعی و عمل آدمی محقق نمی شود و بلکه حصول تمام و کمال آن از واسطهُ فیض و عنایت الاهی صورت می پذیرد:
چون حسن عافیت نه به رندی و زاهدی است
هست امیدم که علی رغم عدو, روز جزا
زاهد چو از نماز تو کاری نمی رود
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
33 . به نظر می رسد که حافظ به این واقعیت آگاه است که بدون آزار نمی توان زیست. البته , اگر (کم) قید تقلیل مفید نفی مطلق نباشد که در آن صورت منظور حافظ (بی آزاری) است.